|
|
|
||||
|
از عزیزانی که کامنت تبلیغاتی می گذارند خواهش میکنم کامنت تبلیغاتی نگذارند ...میشه؟
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 11:3 توسط رویا
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
اپیزود اول:(در آرایشگاه) زیر دستهای فرز و ماهر مینا جون ! و دستیار ش فاطی جون و فرح جون !نشسته ام مثل یک دختر خوب و سر به راه و سر به زیر و سر تو رنگ و مش و کلاه و سشوار واینا ،فقط شنونده ام و گوش میکنم ..بی انکه چهره ام اثری از آشوب و طغیان درونم را به حاضران آرایشگاه نشان بدهد ...کار دیگری نمیتوانم بکنم چون دارند روی سر من خدمات بشردوستانه وبه قول خودشان شوهر پسندانه! انجام میدهند با قیمت اجداد زیر خاکی شان! اپیزود دوم(شنود های من) فرح جون: ... زنه بوتاکس کرده بود 175 هزارتومن ..لب هاش شده بود مثل چی... آویزوووووووون....زشت ...(سکوت ) .وای مینا جون باورت نمیشه رفتم از داروخونه محل مون یک ضد چروک و یک کرم دور چشم خریدم بگو چند؟ 89هزار تومن..(فکم اومد پایین!)... مینا جون: خب اگه واقعا جواب بده می ارزه عزیزم! ....فریبا جون(تقریبا با فریاد از اونور سالن): راستی خانوم فراهانی سفارش روغن حموم گود نایت داده و دو تا هم کرم بدن اسلیپ ایزی .یادداشت کن عزیزم فراموش نکنی عزیزم...مینا جون : یادم می مونه عزیزم...فرح جون : پاییز که میشه ها، کف پاهام میشه مثل پوست کروکودیل، ناصر صداش در اومده.......مینا جون: ای وای خب چرا میذاری به اینجا برسه که شوهرت صداش در بیاد؟ ماسک فوت رسکیو بزن ببین پاهات چی میشه ! مثل مخمل ! (من سر به زیر، به پاهایم نگاه میکنم ببینم فوت رسکیو می خواد یا نه ؟ تا صدای ناص...ببخشید همسرم در نیاید...مخمل؟ انقلاب مخملی...) اپیزود آخر(در خانه ) از آرایشگاه میزنم بیرون ،خودم را میپوشانم کمی بیشتر! و تا خانه تقریبا میدوم...آخی!رسیدم ! چه حس خوبی ، حس خوب رهایی، حس خوب امنیت، حس خوب نبودن نگاه های مسموم بیرون که متاسفانه حالا دیگه شامل همه میشود!! شاید هم حس خوب و شیرین عقب ماندگی از نوع لوازم آرایشی و پوستی و ناخنی و چشمی و...! من با این شکل عقب ماندگی بیشتر حال میکنم تا با لوسیون 55 هزار تومنی گود نایت یا رایحه ی شفا بخش سوییت دریم ،ترجیح میدهم اگه جای فرح جون بودم دمبه هامو آب میکردم تا برم و خدا تومن بوت چرم بخرم توی خیابان های خشک و بی برف تهران تا زانو برم توی گل!!! و توی دود به جای برف ....خدایا منو شفا بده! ....چهارمین داستان از کتاب خاک غریب را بر میدارم و دوباره خودم را پرت میکنم روی راحتی آلبالویی ومی خوانم و حظ می کنم مثل چی.....اوا پس پدیکور چی میشه؟ خاک بر سرم ! دیدی باز عقب ماندم از فاطی و سوسی و فرح و مهتاب و آفتاب و پری و زری و شمسی کوره و.............................
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 8:33 توسط رویا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
من توقع ندارم از دکتر الف که در چشم به هم زدنی سرزمین مرا به مدینه ی فاضله ای تبدیل کند و بشود داریوش هخامنشی و ایران مرا به بهشتی آریایی متحول سازد وآن بندگان خدا نتوانند از گورهایشان بیرون بیایند و از حقوق مدفون شده ی من و ایران و ایرانی دفاع کنند و...در نتیجه آیا من باید خواسته ام را با کسی در میان بگذارم وباید اسم کسی را ببرم یا نه ؟ باید خودم را به جایی وصل کنم یا نه؟ چند نام وجود دارند : خداوندا حکومتا دولتا وزیرا وکیلا دکترا مهندسا شیخ اصلاحاتا رییس جمهور سابقا سبزا سفیدا قرمزا آبیا .... صدایی از حلق محسن نامجو رها میشود و من دلم با او و آنچه الان دارد می خواند نیست ،دکمه ی ایجکت را می فشارم دستگاه با کمی مقاومت محسن نامجو را بالا می آورد و تف میکند ..چه کسی به من گفت گوش کنم به او؟ یا گوش کنم به دیگری؟یا گوش کنم به هر کسی که جلوی من سبز میشود؟ مادر فلک به من آموخت که فقط به ندای وجدانم گوش کنم و دیگر هیچ نخواهم از هیچ کس و ببندم دهن خواسته های بر حقم را و در انتظااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااری تمام نشدنی بمانم ... اما تا کی؟
+
نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 9:7 توسط رویا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
اگر بار گران...... اواخر دی ماه سال 87به عضویت بلاگفا در امدم و انچه از درونم را که می خواستم در کنجی و خلوتی بریزم، در وبلاگ شخصی خودم نوشتم به مدت دو ماه و بعد از ان با یک وقفه ی کوتاه درش را تخته کردم به دلایلی...و مجددا از فروردین 88خلوتی دیگر را انتخاب کردم تا حالا که هنوز درب این بیغوله باز است به روی همه، زن ومرد، پیر و جوان، کوچک و بزرگ، امدند و رفتند و هنوز هم می ایند و میروند. با بسیاری شان انس گرفتم و از دلم گفتم، صادقانه و بی الایش، بی هیچ قید و بندی، رهای رهاو صد البته با کمی وسواس و احتیاط ومقدار زیادی اعتماد ،اعتماد به آنهایی که می امدند و چیزی به یادگار می نوشتند و میرفتند و من ابتدا در جایگاه یک انسان و بعد یک زن ،روزها یم را با آنها گفتم و خندیدم و غمگین شدم و ناراحت شدم وشاد شدم وهمدلی کردم و عصبانی شدم و حرص خوردم و شنگول شدم وهمه ی حس های واقعی یک انسان در شرایط گوناگون را در دنیای مجازی تجربه کردم و چه تجربه ی جالب و کم نظیری بود و چه درس ها که از دوستانم گرفتم و از لطف ومهربانی تک تک شان حظ بردم وچه شیرین بود........دوستان خوبم: صبای عزیز، مستر شیمیست عزیز و قلم توانایش ،رهپویان عزیز و مهربان، آقا یاسر با معرفت که گویا حج تشریف دارند، دکی جون، هیچکی عزیز، مهندس متین و مهربان مشهدی (مخابراتی عزیز)، طاهره یگانه ی عزیز ،لیلای خوبم ( شکلات تلخ)نگار فرهمند عزیز ، خود خودم عزیز و دلتنگی هایش ،یاقوت جان،پرند گل، نرگس عزیز،جناب آرش،باران مهربان ،مامان محبوب، زهرا ی عزیز(هجوم سایه ها)آرامش عزیز،ترنج خوبم و قلم دل چسبش، عروس شیطون بلاگفا و مادر شوهرش! بانوی مرداد عزیز و قلم متینش،نقره داغ عزیز،مینای مهربان و دوست داشتنی، نقره ی عزیز ،آوا ی گلم که امیدوارم او را بفهمند ،جناب سهیل عزیز،زهر حسرت عزیز،ری نیم شیطون بلا، نشمیل عزیز ، نرگس پاییزی گل، ترنم عزیز، پسر خوب ،کلمه جان که مدتیست بی خبرم از او،فرانک عزیز،جناب ده نمکی عزیز وتمام دوستان خوبم که ممکن است نامشان را از قلم انداخته باشم ولی یادشان با من خواهد بود همیشه ...همه تون رو دوست دارم و به یادتون هستم و اگرکدورت ها و دلخوری ها یی بوده ، به بزرگواری خودتون فراموش کنید و مراقب خوبی هایتان باشید و اگر یادتان بود و باران گرفت دعایی به حال بیابان کنید ... الهی دوستان دم بختم عروسی کنند و خوش بخت بشن مخصوصا مهندس مخابرات عزیز که نجابت و مهربانیشان را هرگز از یاد نمیبرم،( الهی دوماد بشی ننه!) نه نه! اشتباه نکنید جای دوری نمیروم و هستم همین دور و برها و میام بهتون سر میزنم حتما .کمی دلم هوای تازه می خواهد و چند تا قورباغه ی زشت که باید قورتشون بدم زود ، کمی دید و باز دید اجباری و اختیاری دارم وچند تا تماس تلفنی زورکی و غیر زورکی ! ومقداری تنفس برای ادامه ی حیات ...روز های شنبه ی هر هفته اگر نفسی بود و مجالی ، به همه تون سر میزنم حتما و اگر خبری نشد از این حقیر سراپا تقصیر ، بدانید که بزودی خبری میشود و ناگهان دیدید رویا آمد رویا در باران آمد رویا خندان آمد رویا با یک سبد انار آمد رویا فراوان ! آمد ...می نویسم و باز هم مینویسم ولی نمی دانم کی ؟چرا؟ چگونه؟تاخیر هایم را ببخشید و بگذارید به حساب گرفتاری هایم و دوستتان دارم خیلی زیاد و کامنت میدهم صباحی چند! به تک تک تان تا بگویم هنوز نفسی می آید و رویا قلبی دارد که برای همه تان می تپد و ....خدا حافظی نمی کنم چون هستم پیش تان و بر می گردم. و جناب پارسا دوست جدید وبلاگم که برایشان ارزوی موفقیت میکنم
+
نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 14:6 توسط رویا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
خیلی وقت است بیدارم .ساعت 9.45 را نشان میدهد .جنس زمان امروز از جنس کش است.یک سر زمان را در دست گرفته ام و کسی دیگر، آن یکی سرش را محکم گرفته و میکشد ...برنج را توی آب جوش میریزم ..کامنت ها را می خوانم .هر کدام حس خاصی به من میدهند. سرشار میشوم از تضاد های دل چسب:شادی، غم، حیرت ،هیجان،... هر چه هست به همه شان اعتماد می کنم و باورشان دارم حتی اگر قلمی دروغ بگوید! قلم دروغگو را خوب میشناسم و حالم به هم می خورد از او که قداست قلم را با دروغ لگد مال میکند... بوی برنج ایرانی پیچیده و من توی دلم عذاب وجدان می گیرم از این بو ...کاش کسی از جلوی خانه ام عبور نکند که دلش بخواهد و نتواندبخرد........ساعت 10 ...هدفمند شدن یارانه ها ! چه عبارت دهن پرکن و جیب خالی کنی...برم تا به تصویب نهایی نرسیده کمی جنس احتکر یحتکر احتکار کنم ! وای وای
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 11:17 توسط رویا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
مردی را میشناسم از دور، خیلی دور در غرب جهان،در ان ور آبها کنار دریای مانش و اقیانوس اتلانتیک ،کنار یک زن که از مشرق زمین برخاسته اما از سرزمین خود گریخته و متنفر است .این مرد را خیلی کم میشناسم فقط آنقدر که میدانم یک عاشق و( ا...) . است.اما نه او ابله نیست، اما عشقش به این زن شرقی، ابلهانه است .متحیرم که بگویم زن هم عاشق او است اما نه زیر یک سقف ، جدا .....او آنقدر عاشق است که از مردش عاجزانه می خواهد از زندگیش خارج شودو برود به دنبال عشقی دیگر.او آنقدر مردش را دوست دارد که بیش از این دیگر نمی تواند با او زندگی کند .او زنی است با ویژگی های خاص و متفاوتی که شاید عادلانه نباشد بر او خرده گرفت .او می خواهد تنها باشد بی هیچ تعهدی و بی هیچ مسئولیتی، بی هیچ مردی، بی هیچ جای مشترکی برای خواب، بی هیچ سقف مشترکی برای گذران عمر .... ازآخرین باری که چهره ی مرد را در عکس دیدم دو سال میگذرد و الان عکسی دیگر از او ...نا باورانه خمیده است و فرسوده و در زیر چهل سال به پنجاه می ماند ....عشق چه ها که نمیکند با انسان ...تخریب روح و جسم همزمان و تضمینی!!صورتش مهربان و لبخندش بی تردید تصنعی و غمبار، موهایش به خاکستری گراییده، غم ریخته شده روی این چهره را می توان به راحتی از پشت این لبخند پیدا کرد. در سکوت نگاهش، صدای فریادی می آید که من به وضوح میشنوم... هر دو در یک عکس در کنار هم ایستاده اند و هر دو لبخند زنان به دوربین نگاه می کنند.. مرد نمیرود، زن اصرار می کند و مرد میشکند اما نمیرود .لعنت بر این عشق های فرساینده که می تراشند روحت و جسمت را با هم ،بی هیچ رحمی و چه عنوان زیبایی دارد این حس بیرحم : عشق.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 7:52 توسط رویا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
امروز روز من با این دعا که بی مقدمه یکی توی گوش من زمزمه کرد شروع شد : چه دعایی کنمت بهتر ازین که خدا پنجره ی باز اتاقت باشد و من شروع خوبی داشتم ...اما از انجا که یک آغاز خوب ،بی دلیل دلواپسم میکند، چیزی توی قفسه ی سینه ام تند میزند و من صدایش را به وضوح میشنوم ... --------------------------------------
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 7:53 توسط رویا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
وقتی کتابی یا مجله و یا مطلبی در روزنامه میخوانم بخصوص اگر از آن نوشته خوشم بیاید و با آن ارتباط برقرار کنم و خواننده ی ثابت ان شوم، یک تصویر ذهنی از نویسنده ی ان درست میکنم. یعنی خودش درست میشود توی ذهن من ،تا حدی که دیدن نویسنده ی این قلم بی اختیار به آرزویی تبدیل میشود برایم ،حالا اگر در این دنیای بی در وپیکر ارتباطات (که میشود براحتی همه را در هر جایی دید و در هر سوراخ سمبه ای پیدا کرد و چت کرد و حرف زد و ای میل زد ...حتی به اوباما یا جانی دپ یا ...)موقعیتش فراهم شود که نویسنده ی مورد علاقه ام را از نزدیک ببینم یا با او صحبت کنم ،ناباورانه آن ذوق و هیجانی که به آرزویی بدل شده بود فروکش میکند. طوری که به خود می گویم کاش ندیده بودمش کاش با او حرف نزده بودم کاش امضا نمی گرفتم ....کاش به همان تصویر نوشتاری و تخیلی که در ذهنم از او ساخته شده بود بسنده می کردم............. پا پست: انچه نوشتم فقط موارد خاصی را در بر میگیرد و دیدن نویسندگان وب ها و خوانندگان وبلاگ خودم برایم جالب و هیجان انگیز است ......و گمان میکنم اگر ببینمشان اینجوری بشوم
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 9:3 توسط رویا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
دیروز برای خرید کتاب و چند تا مدل نقاشی اجبارا سر از میدان انقلاب د ر آوردم. از خانه تا میدان انقلاب برای من مثل یک سفر میماند. بزرگترین کیفم را بر میدارم و با تجهیزات کامل : ماسک دستکش عینک ، خوراکی، آب،موبایل،... و اسپری دفاع شخصی!! ودر آخر هم خودم را بر میدارم و راه می افتم و رفتنم میشود با خودم و برگشتنم با خدا. دکتر میم الف عزیز! مملکت همه اش مال شما، نخواستیم، ولی من امنیت می خواهم .چراباید برای سوار شدن به ماشین دقیقا سی دقیقه از عمرم را بایستم به راننده ها زل بزنم ،توی ماشین را دقیق نگاه کنم و بعد تصمیم بگیرم آیا سوار شوم یا نشوم ؟دکتر، من با لقمه نانی سیرم حتی اگر باگت را بخرم ۶۰۰تومن (از برنج و گوشت که ارزان تر است،حتی اگر مجبور شوم صبر کنم تا برنامه های دراز مدت شما بیست سال دیگر جواب بدهد و بچه های ما بعدا !!توی رفاه زندگی کنند) و با اندک حقوقی، آبرومندانه سر میکنم و راضیم.اما شهر من امنیت ندارد... شهر من جوان چاقو به دست بیکار و بیرحم دارد. اغراق میکنم؟ گنده ش میکنم؟ ندارد؟ همان اندکی هم که سردار ....میگوید هم نباید باشد... به خانه که میرسم خانه ام را بغل میکنم خدا را تند تند شکر میکنم که شانس آوردم و ربوده نشدم دکتر، باور میکنی؟
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 8:37 توسط رویا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
دوستی دارم که کودکی دارد و آن کودک یکسال دارد و موجود عجیبی است او که دیده مامان و بابا یا هرکس دیگری رخت چرک ها را توی لباسشویی می چپاند یاد گرفته که هر چه را می خواهد قایم کند که کسی نبیند، برود و توی ماشین رختشویی بگذارد. از شیشه ی شیر که هنوز شیرش را کامل نخورده و نمی خواهد مامان ببیند و اعتراض کندکه چرا تمومش نکردی ؟ گرفته تا اسباب بازی های نه چندان دلچسب و کاغذ پاره ها و هر چیزی که از نظر او بد چرک خسته کننده و بی مصرف می آید ...را میچپاند توی رختشویی............. لباس ها را میریزم توی ماشین و باز هم میگردم دیگه چی بریزم توش که پر بشه ،هنوز جا داره ،یاد فلانی و فلانی و اون یکی و این یکی و.....خاطرات کهنه و کوفتی آزاردهنده ام می افتم، کاش میتوانستم بریزمشان توی ماشین ....کودک دوستم براحتی اینکار را میکند و مشکلی ندارد خوش به حال کودک دوستم...
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 8:28 توسط رویا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
پیاز سرخ میشود، گوشت و ادویه و رب گوجه و ترخون و فلفل سبز اضافه میشود، در این فاصله آتش آب را در قابلمه ای می جوشاند، رشته های ماکارونی سر می خورند توی آب جوش، مغز پخت میشوند، یعنی باید بشوند... بعد توی آبکش خالی میشوند، لعاب شان را آب سرد سینک آشپزخانه می گیرد، مواد مخلوط میشوند و آتش منتظر است تا آنها را دوباره خوب بپزد، دم کنی را می گذارم از آشپزخانه هل داده می شوم به سمت اتاق (چیزی شبیه دویدن )خودم را روی تخت پرتاب ! میکنم چند سانت بالا می پرم ...خاک غریب را با ولع به دست می گیرم و با هیجانی کم نظیر می خوانمش ،نه، می خورمش... انگار از من می گوید ...انگار روما را میشناسم من... حتی پدر روما هم برایم آشناست .....توی جای دیگری از ذهنم یادم نگه می دارم که ماکارونی نسوزد ...کاش مادر بود و دغدغه ی پخت و پز نبود و رمان بود و کتاب های جومپا لاهیری و من و دیگر هیچ.......
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 13:4 توسط رویا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
آقایان که جن! تل! من! اید! و تاج سرید و یک زمانی کاکل زری مامان جانتان بوده اید!لطفا وقتی ازدواج میکنید یادتان باشد که دلیلی ندارد که خانم تان دور همه یا برخی از دوستان نازنینش را که بهترین روزهای تجردش را باآنها گذرانیده خط بکشد چون شما خوشتان نمی اید یا احتمالا حسودیتان میشود !و یا مثلا همسرتان مجبور نیست که حتما با همسران دوستان شما دوست شود .خب شاید گروه خونی شان به هم نخورد برادر من!در این صورت خیلی انصاف نیست که زن شما با زن دوست شما حتما دوست شود و ادای دوست ها را در آورد و هی توی دلش حرص بخورد از این دوستی تحمیلی....باور بفرمایید اگر برخی حریم های شخصی زن یا مرد که فقط مال خود اوست را مالک نشوید اینطوری خوشبخت تر خواهید بود و به پای هم پیرتر خواهید شد به خدا....................................... پای پست : انچه در پست های اخیر خطاب به جماعت رجال امده یک دید گاه عمومی میان جماعت نسوان است و به زندگی شخصی نویسنده ی متن مربوط نمیشود.روز خوش دوستان من.
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 7:49 توسط رویا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
این درست که خانوم ها به شما شوهران گرانمایه شان که خسته و کوفته و گرسنه و تشنه از سر کارتان بر میگردید باید بگویند خسته نباشید و سلامت باشید و سایه تان مستدام و عمرتان دراز و چی می خوری عزیزم! .... اما نمی توانند که همزمان در حالیکه بساط چای و میوه و شیرینی را برای شمابا یک دست گرفته اند وبا دست دیگر تکالیف بچه ها ،پیاز داغ و پوست کندن سیب زمینی و بساط شام و شستن اون قابلمه بزرگه و جواب دادن به تلفن مامان و خواهر و برادر و خاله زری و عمه پری را انجام می دهند حوله به دستتان بدهند که! یا کت تان را در اورند و برایتان اویزان هم بکنند !عجب توقعاتی! عصر قجر نیست که!نکنه انتظار دارید لامپ های اضافی را هم خاموش کنند !!وباز در همان زمان جای پاک کن و غلط گیر بچه هارا بگویند و در همان حال جای اون گزهای 28درصد پسته ای که همکارتان از اصفهان آورده بود را به شما با جزییات کامل بگویند و شما آن را در کابینت بالای ماکروفر پیدا نکنید وننه ی بچه ها در حالی که هنوز پاک کن و غلط گیر و چسب مایع را پیدا نکرده است ،ول کند بیاید چهار پایه بگذارد و دقیقا از همان کابینت بالای ماکروفر درست جلوی چشمانتان بسته ی گز را پیدا کند و تازه حق هم نداشته باشد زبانش لال (زنیکه ی بی تربیت) بگوید کوری مگه؟ !!!!...............................................
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 8:47 توسط رویا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
باعث افتخار من است که از خوانندگان ثابت نوشته های دوستی در دنیای مجازی هستم که توانایی قلم شان کم نظیر و قدرت نقد و حساسیت ایشان نسبت به مسائل روز قابل تحسین است .میتوانید خودتان قضاوت کنید.حیفم آمد که شما خواننده ی قلم ایشان نباشید .برایشان آرزوی موفقیت میکنم.
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 17:22 توسط رویا
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
یخچا ل را باز میکنم .به هر چه نگاه میکنم میگوید بیا منو بخور و من پر رو، پر رو میخورم حتی به گوجه فرنگی ها هم رحم نمیکنم....... .اه اه ...بدم میآید امروز از همه چیز .با هیچ چیز ارتباط نمیگیرم حتی با خودم .اصلا مشکل اصلی خودم هستم(ربطی هم به ۱۳ آبان نداره،یعنی امیدوارم نداشته باشه) دلم می خواهد یکی بی مقدمه محکم بزند پس گردنم و من از درد و از تعجب گریه کنم ..آی گریه کنم .دنبال بهانه میگردم ...توی هر ثانیه از روزم هم بیم هست و هم امید .زنگ زده ام انگار...بدتر از آن اینکه دلم می خواهد زنگ زده بمانم .نمازم مانده. ساعت 4.40 دقیقه است و آفتاب لب بام است و روز کارش تمام است وولک تنگ غروب است لب بندر شلوغ است ..... .چه نمازی میشود الان ...به درد عمه م میخورد .تازه بهشت هم می خوام خیر سرم ......یعنی خوب میشم؟ بعید میدانم......
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 17:26 توسط رویا
|
|
|||||
|
|||||