|
|
|
||||
|
پیاز سرخ میشود، گوشت و ادویه و رب گوجه و ترخون و فلفل سبز اضافه میشود، در این فاصله آتش آب را در قابلمه ای می جوشاند، رشته های ماکارونی سر می خورند توی آب جوش، مغز پخت میشوند، یعنی باید بشوند... بعد توی آبکش خالی میشوند، لعاب شان را آب سرد سینک آشپزخانه می گیرد، مواد مخلوط میشوند و آتش منتظر است تا آنها را دوباره خوب بپزد، دم کنی را می گذارم از آشپزخانه هل داده می شوم به سمت اتاق (چیزی شبیه دویدن )خودم را روی تخت پرتاب ! میکنم چند سانت بالا می پرم ...خاک غریب را با ولع به دست می گیرم و با هیجانی کم نظیر می خوانمش ،نه، می خورمش... انگار از من می گوید ...انگار روما را میشناسم من... حتی پدر روما هم برایم آشناست .....توی جای دیگری از ذهنم یادم نگه می دارم که ماکارونی نسوزد ...کاش مادر بود و دغدغه ی پخت و پز نبود و رمان بود و کتاب های جومپا لاهیری و من و دیگر هیچ.......
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 13:4 توسط رویا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
آقایان که جن! تل! من! اید! و تاج سرید و یک زمانی کاکل زری مامان جانتان بوده اید!لطفا وقتی ازدواج میکنید یادتان باشد که دلیلی ندارد که خانم تان دور همه یا برخی از دوستان نازنینش را که بهترین روزهای تجردش را باآنها گذرانیده خط بکشد چون شما خوشتان نمی اید یا احتمالا حسودیتان میشود !و یا مثلا همسرتان مجبور نیست که حتما با همسران دوستان شما دوست شود .خب شاید گروه خونی شان به هم نخورد برادر من!در این صورت خیلی انصاف نیست که زن شما با زن دوست شما حتما دوست شود و ادای دوست ها را در آورد و هی توی دلش حرص بخورد از این دوستی تحمیلی....باور بفرمایید اگر برخی حریم های شخصی زن یا مرد که فقط مال خود اوست را مالک نشوید اینطوری خوشبخت تر خواهید بود و به پای هم پیرتر خواهید شد به خدا....................................... پای پست : انچه در پست های اخیر خطاب به جماعت رجال امده یک دید گاه عمومی میان جماعت نسوان است و به زندگی شخصی نویسنده ی متن مربوط نمیشود.روز خوش دوستان من.
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 7:49 توسط رویا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
این درست که خانوم ها به شما شوهران گرانمایه شان که خسته و کوفته و گرسنه و تشنه از سر کارتان بر میگردید باید بگویند خسته نباشید و سلامت باشید و سایه تان مستدام و عمرتان دراز و چی می خوری عزیزم! .... اما نمی توانند که همزمان در حالیکه بساط چای و میوه و شیرینی را برای شمابا یک دست گرفته اند وبا دست دیگر تکالیف بچه ها ،پیاز داغ و پوست کندن سیب زمینی و بساط شام و شستن اون قابلمه بزرگه و جواب دادن به تلفن مامان و خواهر و برادر و خاله زری و عمه پری را انجام می دهند حوله به دستتان بدهند که! یا کت تان را در اورند و برایتان اویزان هم بکنند !عجب توقعاتی! عصر قجر نیست که!نکنه انتظار دارید لامپ های اضافی را هم خاموش کنند !!وباز در همان زمان جای پاک کن و غلط گیر بچه هارا بگویند و در همان حال جای اون گزهای 28درصد پسته ای که همکارتان از اصفهان آورده بود را به شما با جزییات کامل بگویند و شما آن را در کابینت بالای ماکروفر پیدا نکنید وننه ی بچه ها در حالی که هنوز پاک کن و غلط گیر و چسب مایع را پیدا نکرده است ،ول کند بیاید چهار پایه بگذارد و دقیقا از همان کابینت بالای ماکروفر درست جلوی چشمانتان بسته ی گز را پیدا کند و تازه حق هم نداشته باشد زبانش لال (زنیکه ی بی تربیت) بگوید کوری مگه؟ !!!!...............................................
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 8:47 توسط رویا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
باعث افتخار من است که از خوانندگان ثابت نوشته های دوستی در دنیای مجازی هستم که توانایی قلم شان کم نظیر و قدرت نقد و حساسیت ایشان نسبت به مسائل روز قابل تحسین است .میتوانید خودتان قضاوت کنید.حیفم آمد که شما خواننده ی قلم ایشان نباشید .برایشان آرزوی موفقیت میکنم.
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 17:22 توسط رویا
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
یخچا ل را باز میکنم .به هر چه نگاه میکنم میگوید بیا منو بخور و من پر رو، پر رو میخورم حتی به گوجه فرنگی ها هم رحم نمیکنم....... .اه اه ...بدم میآید امروز از همه چیز .با هیچ چیز ارتباط نمیگیرم حتی با خودم .اصلا مشکل اصلی خودم هستم(ربطی هم به ۱۳ آبان نداره،یعنی امیدوارم نداشته باشه) دلم می خواهد یکی بی مقدمه محکم بزند پس گردنم و من از درد و از تعجب گریه کنم ..آی گریه کنم .دنبال بهانه میگردم ...توی هر ثانیه از روزم هم بیم هست و هم امید .زنگ زده ام انگار...بدتر از آن اینکه دلم می خواهد زنگ زده بمانم .نمازم مانده. ساعت 4.40 دقیقه است و آفتاب لب بام است و روز کارش تمام است وولک تنگ غروب است لب بندر شلوغ است ..... .چه نمازی میشود الان ...به درد عمه م میخورد .تازه بهشت هم می خوام خیر سرم ......یعنی خوب میشم؟ بعید میدانم......
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 17:26 توسط رویا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام سلام سلام به همه ی دوستان خوبم گلم و با معرفتم.کامنت ها را که میخواندم راستش هم مشعوف و مسرور و مغرور!و منصور وهم منقلب و منبسط و منفجر شدم از شادی و هم .کمی لرزیدم و لغزیدم و از نوشتن بسیار ترسیدم و حال که عده ای از عزیزان را منتظر! یافتم منقبض شدم و قلمم نمی آید که نمی آید....تا قلمم بیاید و حس بیاید و کلمات بیایند و تمرکز بیاید و همه چیز بیاید.....خودمم هم می آیم....نمیدانم ؟یه جوری ام انگار خودم در خودم گم شده ام بروم و خودم را پیدا کنم و برگردم ....
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 11:46 توسط رویا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
دوستان خوبم تا ۴شنبه بر میگردم .مراقب خودتون باشید .همین دور و برا هستم .احتیاج به کمی استراحت دارم ......
+
نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 9:57 توسط رویا
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
....... عذر خواهی میکنم .....به همراهانم اطلاع دادم که گلاب به رویتان به توالت احتیاج دارم و حتی یک قدم دیگر نمیتوانم بردارم ..در قسمتی از طبقه ی اول برج دوقلو قرار گذاشتیم و من با اسکورت یک آقای کت و شلوار پوش کراوات زده که با انواع سیم های رنگارنگ از گوش هایش به دنیای ارتباطات متصل میشد ،جهت انتقال به توالت به طبقه ی دوم برج هدایت شدم. بد جوری معذب شده بودم و سریع تشکر کردم وگفتم خودم میروم .....با خواندن تابلو ها و فلش ها به مکانی مجلل و لوکس رسیدم. بی هیچ تردیدی گمان کردم که اشتباه آمدم. اما نه، شباهت اندکی به دستشویی داشت. قبل از آنکه به محل خصوصی داخل شوم دوشیزه ای خوش لباس با کلاه مخصوص و کت و دامن یشمی و بلوز سفید در برابرم سبز شدوبا حرکتی شبیه یانگوم اینا، ادای احترام کرد. ..از اینهمه تشریفات معذب شده بودم و دلم می خواست مرا به حال خودم بگذارند ما عادت نداریم برای توالت رفتن اینقدر تحویلمان بگیرند...خانم شیک پوش با نهایت ادب و احترام به انگلیسی حالی ام کرد که در قسمت دیگری از هتل! ببخشید توالت، باید دو رینگیت بپردازم. در حالیکه مغز ایرانی من هنگ کوتاهی کرده بود از داخل کیفم دو رینگت جور کردم و پرداختم لابد به عنوان حق آفتابه!!!مجددا آن مادموازل که گویی فقط برای سرویس دهی به من آنجا کار میکرد با لبخندی ملیح با اشاره ی دست مرا به توالت برد! و من که تقریبا مشکلم را از یاد برده بودم سرانجام بعد از این پروسه ی طولانی به محل اصلی وارد شدم نفس عمیقی کشیدم و در را قفل کردم ....در را که باز کردم آن دوشیزه ی با تربیت در حالیکه دو دست خود را به رسم ادب روی شکم قرار داده و سرش را کمی به پایین خم کرده بودو منتظر خروج من بود بلافاصله تعدادی دستمال توالت مرتب و تا شده تقدیم کردو مرا به قسمت روشویی و ظرف های زیبای صابون هدایت نمود ( بابا خودم میرفتم..) در حالیکه از این همه کلاس حیران شده و قصد دل کندن از آن محیط پاستوریزه و هموژنیزه را نداشتم مادموازل دیگری با تقدیم دو بسته دستمال معطر و مرطوب و لبخندی عریض و مهربان مرا تا خروجی مشایعت کرد تا من احساس کنم دو رینگیتم حلال شده......به همراهم پیوستم اما بعد از طی این آیین ویژه که در من اضطراب عجیبی ایجاد کرده بود احساس کردم خیلی ببخشید و باز هم گلاب به رویتان دوباره نیاز به دستشویی دارم وای نه..........
+
نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 10:20 توسط رویا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
مدت های مدیدی صبر کردم تا اول به آرامش ذهنی برسم و بعد شکر گزاری کنم اما آرامش نیامد اینبار اول با شکر گزاری شروع کردم ،طولی نکشید که به آرامش رسیدم.
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 18:18 توسط رویا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 11:25 توسط رویا
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
آمدم بگویم امام عزیزم ذره ذره ی غربتتان را با تمام وجودم میفهمم وبرای معصومیت بی نظیرتان تمام قد میایستم و سرشار از احترام میشوم و بر خود میبالم که دوران خالص و پاک کودکی ام را در جوار نورانی شمانفس کشیدم تولدتان مبارک .
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 8:28 توسط رویا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
فنجانی قهوه ی غلیظ میخورم رمان خاک غریب را استارت میزنم با خدای خودم شوخی میکنم سر به سرش میگذارم او مرا میخنداند... ومن باز نمیدانم پس ،این قطره های آشنا چیست که روی گونه هایم سر میخورد....اما او، معنای همه ی اشک ها و لبخند های مرا خوب میفهمد قطار نیوز را مرور میکنم خبرگزاری ..... را نگاه میکنم و باز از مهارت عجیبش در پیچاندن و سیاه کردن ملت شگفت زده میشوم . وبلاگم را باز میکنم از خواندن کامنت ها ی دوستانم خوشم می آید برنامه ریزی میکنم که دلی را به دست آورم و دلی را نشکنم در را برای همسرم باز میکنم از بودنش ذوق مرگ میشوم .........همین دلخوشی های ریز ... *********************************************************** با اینا زمستونو سر میکنم با اینا خستگی مو در میکنم..........................................................................
+
نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 9:3 توسط رویا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
ساعت۵ عصر جمعه... دلم نقاشی می خواهد کمی خسته است دلم خنده می خواهد لبش بسته است دلم بستنی میهن می خواهد از رژیم خسته است دلم رقص میخواهد دست و پاش بسته است دلم فیلم مستر بین می خواهد سی دی ش شکسته است دلم پرواز میخواهد دلم آواز می خواهد دلم ................................. دل تو چه می خواهد دوست من؟
+
نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 17:12 توسط رویا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
اگر شما جای آقای داماد بودید چه می کردید؟ نوعروسی که لنز آلوده یک چشمش رانابینا کرد... این خبر یکی از روزنامه های دو سه روز پیش بود.با این توضیح که نوعروس با پیشنهاد خانم آرایشگر برای زیبایی بیشتر!!!لنز آبی رنگ استفاده کرده و چند روز بعد از جشن عروسی با مشکل بینایی در چشم چپش مواجه شده است......نوعروس بدشانس از عشق و علاقه ی خود و همسرش سخن گفته (قبل از حادثه) و به امید آینده های خوش زندگیش را شروع کرده و اظهار میدارد که بعد از این اتفاق همسرش نسبت به او دلسرد شده است و .....
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 11:10 توسط رویا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
دوستان ، وبلاگ تخصصی طب سنتی و مطالب مفید آن را مطالعه کنید بی تردید پاسخ بسیاری از مشکلات خود را در آن پیدا خواهید کرد. http://giyah-darmani.blogfa.com
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 12:24 توسط رویا
|
|||||
|
|||||